تبليغاتX
همای رحمت
جمعه 21 تیر1387 ساعت 16:39

قسمتهای قبلی

در قسمت قبل درباره واقعه سقیفه بنی ساعده و چگونگی به خلافت رسید ابوبکر خواندیم و اینک ادامه زندگینامه حضرت علی (علیه السلام)

«...على(ع)و چند تن از فرزندان هاشم كه گرد جنازه پيغمبر بودند سرانجام كار شستن و كفن كردن او را پايان دادند.

ابن هشام نوشته است:«على و عباس و فضل و قثم پسران او و اسامة و شقران خادمان رسول شستن و كفن كردن او را عهده‏دار شدند.» گويا كار شستن را على(ع)عهده‏دار بود و آن چند تن وى را يارى مى‏كردند.على(ع)هنگام شستن پيكر پاك رسول خدا(ص)چنين گفت: «پدر و مادرم فدايت باد،با مرگ تو رشته‏اى بريد كه در مرگ جز تو كس چنان نديد.پايان يافتن دعوت پيغمبران و بريدن خبرهاى آسمان.مرگت مصيبت زدگان را به شكيبايى واداشت،و همگان را در سوگى يكسان گذاشت.و اگر نه اين است كه به شكيبايى امر فرمودى و از بيتابى نهى نمودى،اشك ديده را با گريستن بر تو به پايان مى‏رسانديم و درد همچنان بى‏درمان مى‏ماند و رنج و اندوه هم سوگند جان.و اين زارى و بيقرارى در فقدان تو اندك است،ليكن مرگ را باز نتوان گرداند،و نه كس را از آن توان رهاند پدر و مادرم فدايت،ما را در پيشگاه پروردگارت به ياد آر و در خاطر خود نگاهدار.»

ابوبكر به خلافت گزيده شد.دنياطلبان على را واگذاردند،و از گرد او پراكنده شدند.در آن روز تنها كسى كه مى‏توانست به دفاع از سنت رسول برخيزد،دختر پيغمبر بود وتنها جايى كه دادخواست در آنجا مطرح مى‏شد مسجد مسلمانان.

دختر پيغمبر به مسجد آمد خطبه‏اى سراسر موعظت،حق طلبى و ارشاد بر آن مردم خواند.متن و ترجمه اين خطبه را از روى اسناد دست اول در كتاب زندگانى آن بانوى بزرگوار آورده‏ام .در اينجا سطرى چند از آن را كه مناسب مقام است مى‏نويسم: «چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد،دورويى آشكار شد و كالاى دين بى‏خريدار.هر گمراهى دعويدار،و هر گمنامى سالار،و هر ياوه‏گويى در كوى و برزن در پى گرمى بازار.شيطان از كمينگاه خود سر برآورد،و شما را به خود دعوت كرد،و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد.و در دام فريبش خزيديد،و به آواز او رقصيديد.هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته،آنچه نبايست،كرديد و آنچه از آنتان نبود،برديد و بدعتى بزرگ پديد آورديد.به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد و خونى نريزد اما در آتش فتنه افتاديد و آنچه كشتيد به باد داديد.»

در آن مجلس كه نيمى مجذوب و نيمى مرعوب بودند،اين سخنان آتشين كه از دلى داغدار،حق طلب و سنت دوست برمى‏خاست چه اثرى نهاد؟خدا مى‏داند.

در سندهاى دست اول جز اشارات مبهم نمى‏بينيم.آن اندازه روشن است كه اساس گفته او را ناديده گرفته،سخن را به ميراث كشاندند.حالى كه او آن خطبه را براى گرفتن چند اصله خرما و چند من گندم نخواند.خاندانى كه از گلوى خود مى‏برند و گرسنگان را سير مى‏كنند،براى شكم فرزندانشان اشك نمى‏ريزند.آنچه او مى‏خواست زنده نگاهداشتن سنت بود و بر پا بودن عدالت.مى‏ترسيد جاهليت كه زير پوشش مساوات اسلام خفته است سربرآورد و مفاخرت‏هاى قبيله‏اى از نو زنده گردد.امروز بنى تيم پيش افتاد،فردا نوبت به بنى عدى برسد و از آن پس به خاندان اميه و ابوسفيان كه تا نيرو داشتند با اسلام جنگيدند و چون راهى ديگر پيش پاى خود نديدند به دل نه،كه به زبان‏مسلمان شدند.

دختر پيغمبر سخنانى ديگر نيز با زنانى كه به بيمارپرسى آمده بودند گفت.سخنانى كه از آينده نزديك خبر مى‏داد و از بدعت‏ها كه در دين پديد مى‏گردد و از اسلام كه فراموش مى‏شود و از جاهليت ديرين كه روى كار مى‏آيد: «واى بر آنان،چرا نگذاشتند حق در مركز خود قرار يابد و خلافت بر پايه نبوت استوار ماند .آنجا كه فرود آمد نگاه جبرئيل امين است و بر عهده على كه عالم بر امور دنيا و دين است؟به خدا سوگند اگر پاى در ميان مى‏نهادند،و على را بر كارى كه پيغمبر به عهده او نهاد مى‏گذاردند،آسان آسان آنان را به راه راست مى‏برد،و حق هر يك را بدو مى‏سپرد.چنانكه كسى زيانى نبيند و هر كس ميوه آنچه كشته است بچيند.تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سير و زبونان در پناه صولت او دلير مى‏گشتند.»

منبع:كتاب علي از زبان علي

نويسنده:مرحوم دكتر جعفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
جمعه 23 فروردین1387 ساعت 22:48

قسمتهای قبلی

 

در قسمت قبل خواندیم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) پس از بارگشت از آخرین حج خود، رسما حضرت علی (علیه السلام) را به عنوان جانشین خود معرفی کردند ،و اینک ادامه زندگینامه حضرت علی (علیه السلام):

«آشنايان به تاريخ اسلام مى‏دانند رسول خدا دو ماه پس از بازگشت از سفر حج به جوار خدا رفت.مى‏توان گفت غم‏انگيزترين روزهاى زندگانى على(ع)دو روز بوده است.روزى كه رسول الله رحلت كرد و روزى كه زهرا(ع)را به خاك سپرد. رسول خدا در بستر بيمارى افتاد و جان به جان آفرين سپرد.در اين هنگام على(ع)در كنار بستر او بود.او در اين باره چنين مى‏گويد: «رسول خدا جان سپرد در حالى كه سر او بر سينه من بود و شستن او را عهده‏دار گرديدم،و فرشتگان ياور من بودند و از خانه و پيرامون آن فرياد مى‏نمودند.پس چه كسى سزاوارتر است بدو از من چه در زندگى و چه پس از مردن.» ...

... در حالى كه على و بنى‏هاشم در خانه پيغمبر گرد آمده بودند و از فراق او اشك مى‏ريختند،مردمى از مهاجر و انصار از گوشه و كنار به راه افتادند و در جايى كه به سقيفه بنى ساعده معروف بود فراهم آمدند تا تكليف حكومت را روشن كنند.چنانكه در تاريخ تحليلى نوشته‏ام و چنانكه هر مسلمان مى‏داند،سنت اسلامى است كه در شستن،نماز خواندن،و به خاك سپردن مرده شتاب كنند.اين سنت درباره عموم مسلمانان است و انجام چنين مراسم درباره رسول خدا(ص)فضيلتى ديگر دارد.بايد پرسيد چرا آنان نخست براى درك اين فضيلت گرد نيامدند؟چرا به خانه پيغمبر نرفتند و بازماندگان او را تسليت نگفتند؟خطرى پيش آمده بود؟آرى!همان خطر كه قرآن مسلمانان را از آن‏بر حذر داشت.

«اگر محمد بميرد يا كشته شود شما به گذشته خود باز مى‏گرديد؟»(سوره آل عمران آیه 144)

آنروز كه رسول اين آيه را بر آنان خواند،شايد گفته باشند نه.اما هنوز بدن او را بخاك نسپرده بودند كه همچشمى جنوبى و شمالى آغاز شد.

جنوبى‏ها گفتند:«ما پيغمبر را خوانديم.او را پناه داديم و ميان ما زندگى كرد و درگذشت،پس حكومت حق ماست.»شماليان گفتند:«ما خويشان پيغمبريم او از قريش است و ما از قريش پس حق او به ما مى‏رسد .»همه در فكر خود بودند و هيچكس بدين نينديشيد كه رسول خدا خود در اين باره چه گفت.آنچه در آن مجلس گفته شد و بر سر آن جدال كردند حكومت بود نه اجراى سنت.و پس از گذشت چهارده قرن هنوز هم اين پرسش در ميان است.بهر حال جدال بالا گرفت،ابوبكر با خواندن روايتى كه«امامت خاص قريش است.»،انصار را از ميدان به در كرد.انصار هم يكدل و يك سخن نبودند.أوس كه با خزرج رقابت ديرينه داشت و نمى‏توانست پيروزى قبيله رقيب را ببيند،با قريش هم آواز شد .بعضى مهاجران حاضر هر يك به ديگر تعارف كرد و سرانجام ابوبكر را پيش افكندند.نتيجه آنكه در آن مجلس على را كه دو ماه پيش پيغمبر به جانشينى گمارده بود محروم ساختند.

تيره تيم از ميان ديگر تيره‏ها امتيازى يافت و مى‏توان گفت نخست سنگ برترى قبيله‏اى پس از اسلام در آن مجلس نهاده شد.تيره‏هاى ديگر هم خاموشى را دور از گزند ديدند.فرزندان اميه به همين خرسند شدند كه عمو زاده‏هاى آنان از صحنه بيرون شدند.بايد به انتظار آينده بنشينند.»

منبع:كتاب علي از زبان علي

نويسنده:مرحوم دكتر جعفر شهيدي

 يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت 22:43

حضرت علي (عليه السلام):قناعت ، ثروتى است پايان نا پذير

 قسمتهای قبلی

 

در قسمت قبل در مورد فتح مكه خوانديم و همچنين اشاره كرديم كه نمايندگان بسياري از قبايل به نزد رسول خدا (ص) آمده و به نمايندگي از قبايل خود مسلمان شدند و بدين ترتيب سراسر شبه جزيره عربستان مسلمان مي شوند و اينك ادامه زندگينامه حضرت علي (عليه السلام)

 

 

على(ع)علاوه بر شركت در غزوه‏ها كه رسول خدا(ص)خود در آنها حاضر بود،فرماندهى چند سريه  را به عهده داشت.از آن جمله سريه‏اى است كه در سال ششم هجرى به سوى بنى سعد به فدك روانه شد.به رسول خدا خبر دادند،بنى سعد مى‏خواهند يهوديان خيبر را يارى دهند.پيغمبر على(ع)را با صد تن به سر وقت آنان فرستاد.على با مردم خود شبها راه مى‏رفت و روز را كمين مى‏كرد چون به آبى كه«همج»نام داشت و ميان خيبر و فدك بود رسيد مردى را ديد و از او حال بنى سعد را پرسيد.گفت:«اگر مرا امان دهيد شما را به سر وقت آنان مى‏برم.»چون امانش دادند وى آنان را بر سر بنى سعد برد و در اين سريه غنيمت قابل ملاحظه‏اى به دست مسلمانان افتاد .

در سال دهم از هجرت رسول خدا(ص)،على را به يمن فرستاد.پيش از آن خالد پسر وليد را براى مسلمان كردن آنان بدانجا فرستاده بود.اما نپذيرفته بودند.على(ع)با نامه رسول خدا بدانجا رفت و نامه را بر مردم آن سرزمين خواند.قبيله همدان همگى در يك روز اسلام آوردند.على داستان را براى رسول خدا(ص)نوشت و پيغمبر سه بار فرمود:«سلام بر مردم همدان باد.»سپس مردم يمن پى در پى رو به اسلام آوردند و على به پيغمبر نامه نوشت و رسول الله شكر خداى را به جا آورد. در سال دهم رسول خدا به حج رفت و احكام آن را به مردم تعليم فرمود و در خطبه معروف خود گفت: «مردم!نمى‏دانم شايد سالى ديگر شما را در اينجا ببينم يا نه.از امروز خون و مال شما بر يكديگر حرام است تا آنكه خدا را ديدار كنيد.»

هنگام بازگشت از مكه در منزل جحفه (آنجا كه كاروان‏ها از يكديگر جدا مى‏شوند) به امر خدا مردمان را ايستاداند و در آن مجمع على را به جانشينى خود به آنان شناساند و فرمود: «هر كس من مولاى اويم على مولاى اوست.»

چنانكه نوشته شد جانشينى على سالها پيش انجام گرفته بود،اما آن مجمع در مكه و جمع خاندان هاشم بود،و سالها از آن مى‏گذشت.در غدير خم آن مطلب به اطلاع عموم مسلمانان رسيد.حديث غدير آنچنان شهرت دارد كه كمتر مورخى آن را نياورده است اما چون خود را برابر كارى كه در سقيفه انجام شد ديده‏اند.تا آنجا كه توانسته‏اند دست به تأويل‏هاى نادرست زده‏اند .

منبع:كتاب علي از زبان علي

نويسنده:مرحوم دكتر جعفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
جمعه 5 بهمن1386 ساعت 16:16

حضرت علي (عليه السلام): روزي را با صدقه دادن فرود آوريد.

قسمتهای قبلی

قبل از آنكه زندگينامه حضرت علي (عليه السلام) ادامه  دهيم لازم از مرحوم دكتر شهيدي نويسنده كتاب علي از زبان علي، كه چندي پيش به ديار باقي ستافت يادي كنم. حداقل با يك صلوات روحش را شاد كنيد.روجش شاد.

در قسمت قبل درباره صلح حديبيه و جنگ خيبر خوانديم و اينك ادامه زندگينامه امام علي (عليه السلام)

 

« در سال هشتم از هجرت مكه گشوده شد.على(ع)بت‏هايى را كه در خانه كعبه نهاده بودند،برانداخت و براى افكندن بت‏ها بر دوش پيغمبر(ص)بالا رفت.با فتح مكه قريش خواه و ناخواه تسليم شدند.پس از نبرد حنين ثقيف نيز دست از مقاومت كشيد.با مسلمانى پذيرفتن اين دو خاندان بزرگ عرب،ديگر قبيله‏ها ايستادگى را بى‏نتيجه ديدند.

 

در روزهاى پس از فتح مكه كه رسول خدا(ص)در آن شهر به سر مى‏برد،خالد پسر وليد را با دسته‏اى براى دعوت به اسلام به بيرون مكه فرستاد،اما به آنان رخصت جنگ نداد.خالد با مردم خود به سروقت بنى جذيمه رفت و به آنان گفت:«سلاح‏ها را بيفكنند كه مردم تسليم شده‏اند .»يكى از مردم جذيمه گفت:«اگر ما سلاح را به زمين بگذاريم ما را اسير خواهند كرد،سپس گردن خواهند زد.»اما كسانى از قبيله او وى را گرفتند و كوشيدند تا سلاح خود را بيفكند .چون سلاح را نهادند خالد فرمان داد دست‏هاى آنان را بستند و بسيارى را كشت.چون خبر به رسول خدا رسيد،گفت: «خدايا از آنچه خالد پسر وليد كرد بيزارم.»آنگاه على را خواند و فرمود: ـ«به سر وقت آن مردم رو!و در كار آنان بنگر و كارهايى را كه به روش جاهليت رخ داده از ميان ببر.»

 

على با مقدارى مال كه رسول خدا در اختيار او نهاده بود نزد آنان رفت.خون‏بهاى‏كشتگان را داد و غرامت مال‏ها را پرداخت و سرانجام از آنان پرسيد:«آيا خونبهايى نپرداخته و مالى ادا نشده داريد؟»گفتند:«نه!»على نزد رسول(ص)بازگشت .فرمود: «نيكو كردى و كارى به حق كردى.»سپس برخاست و رو به قبله دست‏ها را گشود و سه بار گفت : «خدايا از آنچه خالد پسر وليد كرد بيزارم.»

 

در سال نهم كه آن را سنة الوفود نام نهاده‏اند نمايندگان بسيارى از قبيله‏ها به مدينه آمدند تا نشان دهند پذيراى دعوت پيغمبرند.آمدن اين نمايندگان بر پيغمبر جالب توجه است.بعضى مى‏گفتند پيش از آنكه كسى را به سر وقت ما بفرستى نزد تو آمده‏ايم و چنانكه مى‏بينيم در اين گفتار نوعى مفاخرت است.و نوشته‏اند اين آيه درباره اين مردم نازل شد: «بر او منت مي نهند كه مسلمان شدند،بگو به مسلمان شدنتان بر من منت منهيد،خدا بر شما منت مي نهد كه شما را به ايمان راه نمود»(حجرات آيه 17)

 

بعضى با خود خطيب و شاعر آورده بودند تا با خطيبان و شاعران رسول درافتند.اينان از پس حجره‏ها فرياد يا محمد برآوردند.و آيه ذيل در سرزنش اين دسته است: «آنان كه تو را از پس حجره ها مي خوانند بيشتر آنان نمي دانند»(حجرات :آيه 4)

 

بهر حال مى‏توان گفت با آمدن اين نمايندگان سراسر شبه جزيره به فرمان اسلام درآمد،اما پيداست كه اسلام همه آن مردم به معنى درست اين كلمه نبود.آنان گفتند مسلمانيم يعنى با تو جنگ نمى‏كنيم تا با پذيرفتن اسلام در امان مانند،و خونشان‏محفوظ باشد.اما احكام اسلام را هم پذيرفتند؟اگر پذيرفتند به دل بود يا به زبان؟جاى ترديد است.قرآن درباره چنين مردم مى‏گويد: «عرب هاي (بياباني) گفتند ايمان آورديم،بگو ايمان نياوريد،بگوييد گردن نهاديم و هنوز ايمان در دلهاي شما در نيامده است»  (حجرات:آيه 14)

 

بخصوص كه بعضى از نمايندگان مى‏گفتند مسلمان مى‏شويم بدان شرط كه زكات ندهيم.و از اين گونه شروط كه هيچ كدام پذيرفتنى نبود.

منبع:كتاب علي از زبان علي

نويسنده:مرحوم دكتر جعفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
جمعه 9 آذر1386 ساعت 19:11

امام علي (عليه السلام):صبر كننده به آرزوي خويش مي رسد

قسمتهای قبلی

در قسمت قبل درباره جنگ احد و خندق خوانديم و اينك ادامه زندگينامه حضرت علي (عليه السلام)

در ذو القعده سال ششم هجرت پس از نبرد احزاب، رسول خدا با ياران خود قصد مكه كرد تا عمره به جاى آورد و حشمت اسلام و مسلمانان را به مردم مكه بنماياند.شمار مردمى را كه همراه او بودند هزار و پانصد تن نوشته‏اند.همين كه به آغاز سرزمين‏هاى حرم رسيدند،در جايى كه حديبيه نام دارد،مشركان مكه سر راه بر او گرفتند.پيغمبر گفت:«ما براى زيارت آمده‏ايم نه براى جنگ.»اما آنان نپذيرفتند.سرانجام توافق كردند و مقرر شد پيمان‏نامه‏اى براى مدت دهسال بنويسند.محمد(ص)از اينجا باز گردد و سال ديگر در همين وقت براى زيارت بيايد و مردم مكه،سه روز شهر را براى آنان خالى كنند.

على(ع)مأمور نوشتن اين پيمان نامه شد.آغاز نامه را بسم الله الرحمن الرحيم نوشت و طرف پيمان را محمد رسول الله.سهيل پسر عمرو گفت:«من رحمان و رحيم نمى‏شناسم بنويس باسمك اللهم.رسول خدا(ص)على را فرمود: «چنين بنويس.اين آشتى نامه‏اى است ميان محمد رسول خدا و سهيل پسر عمرو.»

ـسهيل گفت:«اگر تو را پيامبر خدا مى‏دانستم با تو جنگ نمى‏كردم،نام خود و پدرت را بنويس .»ـپيغمبر گفت:«چنين كن.» چنانكه خواهيم نوشت، حادثه‏اى مشابه اين حادثه براى على(ع)و معاويه و مردم شام پديد آمد .

جنگ خيبر در سال هفتم هجرت روى داد.يهوديانى كه در قلعه خيبر به سر مى‏بردند وضع نامعلومى داشتند و چنانكه نوشته شد بعضى از آنان در جنگ خندق ابو سفيان را يارى كردند.احتمال حمله آنان به مدينه مى‏رفت. رسول خدا به سر وقتشان رفت،اما يهوديان ايستادگى مى‏كردند .قلعه قموص بيست روز در محاصره ماند.

سرانجام پيغمبر فرمود: «فردا پرچم را بدست كسى مى‏دهم كه خدا و رسول را دوست مى‏دارد و خدا و رسول او را دوست مى‏دارند و با پيروزى باز مى‏گردد.»

سران مهاجر و انصار خود را نامزد اين مأموريت ميكردند.روز بعد رسول خدا(ص)پرسيد: «على كجاست؟» «درد چشمى سخت دارد!» «او را بخوانيد!»

على را در حالى كه چشم‏هاى خود را بسته بود پيش پيغمبر آوردند.رسول خدا آب دهان در چشم او انداخت چشم وى خوب شد.

در اين جنگ مرحب كه دليرترين رزمندگان يهود بود بدست على(ع)كشته شد و مسلمانان پيروز گرديدند.

منبع: كتاب علي از زبان علي

نويسنده: دكتر جغفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
جمعه 25 آبان1386 ساعت 23:3

حضرت علي (عليه السلام):هرچه اميد داريد ، به خداي سبحان داشته باشيد و به كسي جز او اميد مبنديد، زيرا هيچ كس به غير خداي تعالي اميد نبست مگر آن كه نوميد برگشت.

قسنتهای قبلی

در قسمت قبل درباره حنگ بدر و ازدواج امام علي (عليه السلام) با حضرت فاطمه (سلام الله عليها) خوانديم و حال ادامه زندگي نامه امام(عليه السلام).

«جنگ احد در سال سوم هجرت رخ داد.ابو سفيان مى‏خواست شكست جنگ بدر را جبران كند.با سه هزار مرد و دويست اسب و هزار شتر روى به مدينه آورد.رسول(ص)مى‏خواست شهر حالت دفاعى به خود بگيرد،اما در شوراى جنگى،جوانان پرشور اكثريت داشتند و تصميم به حمله گرفتند .پيش از آغاز جنگ عبد الله بن ابى كه با پيغمبر به حالت نفاق به سر مى‏برد با سيصد تن از مردم خود بازگشت.در آغاز نبرد،سپاه مكه عقب نشست و مردم مدينه دست به گردآورى غنيمت گشودند.دسته تير انداز هم كه مأمور نگهبانى دره بود براى بدست آوردن غنيمت موضع خود را ترك گفت.خالد پسر وليد كه در پى فرصت بود حمله آورد و سپاه مدينه از دو سو در محاصره ماند.مسلمانان از گرد پيغمبر پراكنده شدند.بعضى بانگ برداشتند محمد(ص)كشته شد.در چنين وقت على(ع)در كنار پيغمبر بود او را از زمين برداشت و مهاجمان را از او دور ساخت.لشكريان چون از زنده بودن رسول(ص)مطمئن شدند بازگشتند.از آن سو ابوسفيان دست از جنگ كشيد و با وعده پيكار سال ديگر از احد بازگشت.

رسول خدا(ص)على را گفت:

«پى اينان برو و ببين اگر شتران خود را سوار شدند و اسب‏ها را يدك كردند به مكه مى‏روند،و اگر بر اسب‏ها سوار شدند و شترها را پيش راندند،آهنگ مدينه دارند.»على(ع)بازگشت و گفت :

«بر شترها سوار شدند و اسب‏ها را يدك كردند و راه مكه را پيش گرفتند.»

ابوسفيان آنچه را مى‏خواست در جنگ بدر و احد به دست نياورد،در نتيجه اهميتى را كه در ديده بزرگان قريش داشت از دست داد.ناچار براى جبران شكست‏ها،سپاهى بزرگ تهيه ديد و چون آن سپاه از قبيله‏هاى گوناگون فراهم شد احزاب نام گرفت.

يهوديان بنى نضير كه به خيبر رفته بودند همچنين يهوديان بنى قريظه نيز با قريش متحد شدند.شمار سپاهيان مكه را ميان هفت تا ده هزار تن نوشته‏اند.در اين جنگ مدينه حالت دفاعى به خود گرفت و به پيشنهاد سلمان فارسى گرداگرد شهر را خندق كردند.تا سپاهيان مهاجم نتوانند به شهر درآيند و اگر پيش مى‏آمدند تيراندازان آنان را مى‏راندند.عمرو بن عبدود كه دليرى نامدار بود،به همراهى عكرمه پسر ابوجهل بر آن شدند كه از خندق عبور كنند.عمرو از سپاه مدينه هم نبرد خواست،اما هيچ كس جرأت در افتادن با او را نداشت.على(ع)به جنگ او رفت .چون با وى روبرو شد،او را ضربتى نزد.كسانى كه نزد پيغمبر بودند و از دور مى‏نگريستند،خرده گرفتند(پنداشتند على ترسيده است)حذيفه به دفاع از اين كسان برخاست،پيغمبر فرمود: «حذيفه!بس كن على خود سبب آن را خواهد گفت.»

على عمرو را از پا درآورد و نزد رسول خدا آمد.پيغمبر(ص)پرسيد: «چرا هنگامى كه با او روبرو شدى،او را نكشتى؟»گفت: «مادرم را دشنام داد و بر چهره‏ام آب دهان انداخت.ترسيدم اگر او را بكشم براى خشم خودم باشد.او را واگذاشتم تا خشمم فرو نشست سپس او را كشتم.»

از على(ع)چند بيت درباره اين جنگ نوشته‏اند.خلاصه ترجمه آن را مى‏آورم. «او از بى‏خردى سنگ را(بت)يارى كرد و من از درست رايى پروردگار محمد را.او را همچون شاخ درخت خرما بر روى خاك‏ها واگذاردم.به جامه‏هاى او ننگريستم،اما اگر او مرا كشته بود جامه‏هاى مرا بيرون مى‏آورد.اى گروه احزاب مپنداريد خدا دين خود و پيغمبر خود را خوار مى‏كند.»

درباره اين روز مؤلف كشف الغمه از مناقب خوارزمى حديث ذيل را آورده است: «پيكار على بن ابى طالب با عمرو پسر عبدود در روز خندق برتر از عمل امت من است تا روز رستاخيز.» »

مبع كتاب علي از زبان علي

نويسنده: دكتر حعفر شهيدي

يا علي مدد

 

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
شنبه 12 آبان1386 ساعت 21:33

قبل از اينكه قسمت ششم زندگاني امام را شروع كنم بايد بگم كه در مطلب قبلي مي تونيد نظرات مخاطبان وبلاگ را در مورد ذكر خدا و آرامش يافتن بخونيد.

 

قسمتهای قبلی

 در قسمت قبل در باره ناكامي مشركان در كشتن پيامبر (صلي الله عليه و آله) و مهاجرت پيامبر به مدينه خونديد و حال ادامه زندگينامه امام علي (عليه السلام) به نقل از كتاب علي از زبان علي.

« از اين پس على پيوسته در كنار رسول خدا به سر مى‏برد و در جنگ‏هايى كه تاريخ نويسان آن را غزوه مى‏نامند شركت داشت.در غزوه بدر كه در سال دوم هجرت رخ داد،بزرگان قريش به قصد سركوبى مردم مدينه هماهنگ شدند و جنگ ميان آنان درگرفت.مشركان مكه سخت شكست خوردند و با آنكه نيروى آنان سه برابر نيروى مدينه بود،بيش از هفتاد تن از آنان كشته شد،و همين اندازه هم اسير گرديد.على(ع)در اين جنگ چند تن از سران مشركان را از پا درآورد.او در يادآورى اين روز چنين مى‏گويد: «من در خردى بزرگان عرب را به خاك انداختم و سركردگان ربيعه و مضر را هلاك ساختم.شما مى‏دانيد مرا نزد رسول خدا چه رتبت است و خويشاونديم با او در چه نسبت است.»

نبرد بدر چنانكه نوشته شد به پيروزى مسلمانان پايان يافت و آرامشى در مدينه پديد آمد .زهرا(س)دختر پيغمبر در خانه پدر به سر مى‏برد.ابوبكر و عمر يكى پس از ديگرى براى خواستگارى او آمدند اما رسول خدا(ص)نپذيرفت.آن دو و نيز مردمى از انصار على را گفتند:«فاطمه را خواستگارى كن.»على به خانه رسول خدا(ص)رفت.پيغمبر پرسيد:«پسر ابوطالب براى چه آمده است؟»ـ«براى خواستگارى فاطمه.»

ـ«مرحبا و اهلا!مردانى از قريش از من رنجيدند كه چرا دخترم را به آنان نداده‏ام.من بدانها گفتم اين كار به اذن خدا بوده است.»»

منبع علي از زبان علي

نويسنده:دكتر جعفر شهيد

در كتاب زندگينامه حضرت زهرا(سلام الله عليها) نوشته دكتر شهيدي به طور مفصل در مورد ازدواج حضرت فاطمه(سلام الله عليها) و حضرت علي (عليهالسلام) نوشته شده است.

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
جمعه 27 مهر1386 ساعت 21:20

قسمتهای قبلی

اميدوارم ان شالله بتونم روز هاي جمعه يا شنبه  هر 2 هفته يكبار قسمت زندگاني امام علي (عليه السلام) را در وبلاگ بذارم تا اين بخش حالت منظم تري داشته باشه.

 

در قسمت قبل مروري كوتاه بر سختيهايي كه مسلمانان در مكه ديدند، داشتيم تا اينكه مردم يثرب حاضر به پذيرايي پيامبر(صلي الله عليه و آله) شدند.

 

«اكنون جنوبيان مى‏خواهند سرورى را از شماليان بگيرند و مشتى كشاورز و دسته‏اى خداوندان شتران آبكش بر قريش رياست كند.چنين كارى پذيرفتنى نيست.چه بايد كرد؟تا محمد كشته نشود اين شعله خاموش نخواهد شد.اما اگر او را بكشند بنى‏هاشم خون‏خواه اويند و هر خانواده از آنها با خانواده‏هايى پيوند دارد،درگيرى ميان قريش پديد مى‏آيد و آرامش به هم مى‏خورد.راهى ديگر بايد جست.يك دو تن نمى‏توانند اين گره را بگشايند،بايد در اين باره به مشورت پرداخت.سران خانواده‏ها در(دار الندوه)كه مجلس شوراى آنان بود گرد آمدند .پس از گفتگوى بسيار كه تفصيل آن در كتاب‏هاى سيره از جمله سيره ابن هشام (1) آمده است،همگان بر اين اقدام يك سخن شدند كه از هر قبيله جوانى چابك بگزينند و هر يك از آنان‏شمشيرى برنده در دست گيرد،شب هنگام بر محمد درآيند و به يكبار شمشير خود بر او زنند تا تنى خاص كشنده او نباشد.چون چنين كنند بنى‏هاشم نمى‏توانند با همه قبيله‏ها درافتند،ناچار به خون‏بها گردن مى‏نهند.

جبرئيل رسول خدا را آگهى داد كه بايد اين شب در بستر خود نخوابى.رسول خدا على را گفت :ـ«در جاى من بخواب و به تو آسيبى نخواهد رسيد.»

على پرسيد: «اگر من جاى تو بخوابم تو در امان خواهى ماند.»

گفت:«بلى.»

على لبخندى بر لب آورد و سجده گذارد.آيه« و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله» درباره على در اين حادثه نازل شد.ميبدى نويسد:«و گفته‏اند كه اين آيت در شأن امير المؤمنين على بن ابى طالب آمد.آنگه كه مصطفى هجرت كرد و على را بر جاى خواب خود مى‏خوابانيد»اما بيشتر مفسران سنى نزول آيه را درباره ديگران نوشته‏اند.

ابن هشام نوشته است:«رسول خدا(ص)بيرون آمد و مشتى خاك برداشت و بر سر آن گروه پاشيد و آيه‏هاى نخست تا نه سوره يس را خواند و آنان از بيرون رفتن وى آگاه نشدند.على(ع)در مكه ماند تا امانت مردمان را كه نزد پيغمبر نهاده بودند به خداوندان آن برگرداند،چرا كه هر كس را امانتى بود و خواستى ضايع نشود نزد او مى‏نهاد.»

رسول خدا(ص)اندكى پس از آنكه به مدينه رسيد ابو واقد ليثى را با نامه‏اى به مكه فرستاد و از على خواست به يثرب آيد. على با فاطمه دختر پيغمبر و فاطمه مادر خود و فاطمه دختر زبير بن عبد المطلب كه‏مورخان از آنان به فواطم تعبير مى‏كنند،روانه مكه شد.در ميان راه گروهى از مشركان مكه راه را بر او گرفتند.على(ع)با آنان درافتاد و يكى از آنان را كه جناح مولاى حرب بن اميه بود از پا درآورد و مانده آنان پراكنده شدند و على با همراهان سالم به يثرب درآمد.

چنانكه مى‏دانيم رسول خدا(ص)پس از پيمان سوم كه در عقبه با نمايندگان يثرب بست بدان شهر رفت و مسلمانان هم رو بدانجا نهادند.مهاجرانى كه از مكه به يثرب رفتند از مردم شمال عربستان و از تيره عدنانى بودند و مردم يثرب از جنوب و از قحطانيان.و اين دو تيره از دير زمان با يكديگر هم چشمى داشتند و هر يك ديگرى را تحقير مى‏كرد.خود را عرب اصيل و تيره ديگر را عرب پيوسته مى‏خواند.اكنون كه همگان مسلمانى پذيرفته‏اند بايد با هم يكدل شوند و كدورتى را كه از يكديگر دارند از دل بزدايند.رسول خدا(ص)هر يك از مهاجران را با مردى از انصار برادر ساخت و على بن ابى طالب(ع)را برادر خود خواند.ابن هشام نوشته است:«رسول الله سيد پيغمبران و امام پرهيزگاران و فرستاده پروردگار عالميان بود.از بندگان خدا همانندى نداشت و على بن ابى طالب برادر او بود.»

منبع:كتاب علي از زبان علي

نويسنده:دكتر جعفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
سه شنبه 3 مهر1386 ساعت 7:51

کتاب علی از زبان علی

قسمتهای قبلی

در قسمت قبل خوانديم كه پيامبر پس از 3 سال دعوت پنهاني ، خويشان خود را به مهماني فراخواند و در آنجا حضرت علي (عليه السلام) كه در سن نوجواني قرار داششت به عنوان جانشين خود معرفي كرد .و حال ادامه زندگينامه امام 

« كسانى كه با تاريخ اسلام آشنايند مى‏دانند،در روزگارى كه از آن سخن مى‏گوييم،در مكه نه قانونى بود كه امنيت اجتماعى را نگهبان باشد،و نه دينى كه مردم را از كار زشت باز دارد.قبيله‏ها به آئين سنتى خود زندگى مى‏كردند،و آنان كه در مكه مى‏زيستند با يكديگر پيمان‏هايى داشتند.از جمله آنكه هيچ قبيله‏اى با قبيله ديگر درنيفتد.و آنجا كه لازم است،بايد از يكديگر حمايت كنند.با گرويدن تدريجى مردم مكه به مسلمانى،پايدارى اين پيمانها مشكل گشت و قريش خطر را نزديك ديد.

جوانانى از خاندان‏هاى گوناگون مسلمان مى‏شدند،در حاليكه پدرانشان بر شرك بودند،زنى از تيره‏اى مسلمان مى‏شد،شوى او كه از تيره ديگر بود در كفر به سر مى‏برد.برادرى در كنار پيغمبر ايستاده بود و برادرش با پيغمبر دشمنى مى‏كرد.نتيجه آنكه پيوندها هر روز سست‏تر مى‏گرديد و بر نگرانى سران قبيله‏ها مى‏افزود.

هر چه مسلمانى در خاندان‏ها پيشتر مى‏رفت،اين شكاف فراخى بيشترى مى‏يافت.قريش كه پيرامون مكه مى‏زيست و قصى(پسر كلاب جد آنان)ايشان را به درون شهر مكه آورد بازرگانى مكه را در اختيار گرفته بود.كاروان آنان سالى دو بار به جنوب و شمال عربستان مى‏رفت و سود سرشارى نصيبشان مى‏گشت.معروف است كه پول جاى امن مى‏خواهد،اما مكه اندك اندك امنيت خود را از دست مى‏داد.هر چه مى‏گذشت‏ثروتمندان بر زوال ثروت خويش بيشتر مى‏ترسيدند.چنانكه در ديگر كتابها نوشته‏ام قريش از اينكه محمد(ص)مردم را به خداى يگانه مى‏خواند بيمى نداشت،چرا كه بتان را از روى اعتقاد ارزشى نمى‏نهاد.اما در ميان آنچه پيغمبر از زبان وحى بر مردم مى‏خواند آيه‏هايى بود كه از آن مى‏ترسيدند،و آن را براى ثروت خود تهديدى مى‏ديدند؛سفارش يتيمان،سخت نگرفتن بر بردگان،پرهيز از اندوختن مال و رعايت حال عيال.ناچار براى زدودن اين خطر بتان را وسيلت ساختند،و بگوش مردم درانداختند كه محمد(ص)خدايان را دشنام مى‏دهد .بدين رو هر روز بر نو مسلمانان سخت گرفتند و بر سخت‏گيرى افزودند.رسول خدا به مسلمانان رخصت رفتن به حبشه را داد.سران قريش تنى چند را نزد پادشاه حبشه فرستادند و از او خواستند آنان را به اين فرستادگان بسپارد.اما جعفر پسر ابوطالب در مجلس پادشاه وى را از دعوت محمد(ص)آگاه ساخت و او پس از شنيدن آيه‏هائى از قرآن،اسلام را ستود و توطئه قريش به نتيجه نرسيد و مهاجران همچنان نزد نجاشى ماندند.در بندان بنى هاشم در شعب ابوطالب هم سودى نداشت.دشوارتر آنكه يثرب پذيره مسلمانى شد.روبرو شدن با اين پيش آمد براى مردم مكه آسان نبود»

منبع :كتاب علي از زبان علي

نويسنده:دكتر جعفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
دوشنبه 19 شهریور1386 ساعت 15:20

 

در قسمت قبل خوانديم كه حضرت علي (علیه السلام) در كنار پيامبر بزرگ شد و او اولين مردي بود كه اسلام را پذيرفت. و حال ادامه زندگينامه امام علي (عليه السلام)

« در آغاز اسلام،خواندن مردم به مسلمانى پنهانى بود.اين مدت را سه سال نوشته‏اند و چون آيه و أنذر عشيرتك الأقربين نازل شد پيغمبر به على گفت:«خدا مرا فرموده است خويشاوندان نزديكم را به پرستش او بخوانم .گوسفندى بكش و صاعى نان و قدحى شير فراهم كن.»

على چنان كرد.در آن روز چهل تن يا نزديك به چهل تن از فرزندان عبد المطلب فراهم آمدند،و همگى از آن خوردنى سير شدند.اما همينكه رسول خدا(ص)خواست سخنان خود را آغاز كند،ابو لهب گفت:«او شما را جادو كرد.»و مجلس بهم خورد.روزى ديگر پيغمبر(ص)آنان را خواند و گفت :

«اى فرزندان عبد المطلب گمان ندارم كسى از عرب براى مردم خود بهتر از آنچه من براى شما آورده‏ام آورده باشد.دنيا و آخرت را براى شما آورده‏ام.»

آنگاه رسالت خود را به خويشاوندان رساند و گفت كدام يك از شما مرا در اين كار يارى مى‏كند تا برادر و وصى من و خليفه من در ميان شما باشد؟همه خاموش ماندند.على گفت: «اى فرستاده خدا آن منم.»

پيغمبر فرمود: «اين وصى من و خليفه من در ميان شماست.سخن او را بشنويد و از او فرمان بريد.»

از اين روز على به جانشينى و وصايت رسول خدا(ص)گماشته شد و چنانكه خواهيم نوشت در روز هيجدهم ذو الحجه سال دهم هجرت كه به واقعه غدير معروف است خلافت او بر همه مسلمانان اعلام گرديد.

على پيوسته در كنار پيغمبر بود و نگهبانى او مى‏نمود ابن ابى الحديد از امالى محمد بن حبيب آورده است: «ابوطالب بر جان پيغمبر مى‏ترسيد.بسا شب هنگام نزد بستر او مى‏رفت و او رابرمى‏خيزاند و على را بجاى وى مى‏خواباند.»

شبى على گفت:«من كشته خواهم شد.»ابوطالب در چند بيت بدو چنين گفت: «پسرم!شكيبا باش كه شكيبايى خردمندانه‏تر است و هر زنده‏اى مى‏ميرد.بلايى است دشوار اما خدا خواسته است دوستى فداى دوستى شود.دوستى والا گهر،كريم و نجيب.اگر مرگى رسيد تنها براى تو نيست،هر زنده‏اى مى‏ميرد.»

على چنين پاسخ مى‏دهد: «مرا در يارى احمد شكيبايى مى‏فرمايى؟بخدا آنچه گفتم از بيم نبود.من دوست مى‏دارم يارى مرا ببينى و بدانى.من پيوسته فرمان‏بردار تو هستم،من احمد را كه در كودكى و جوانى ستوده است براى رضاى خدا يارى مى‏كنم.»

هنگامى كه قريش بنى‏هاشم را در شعب ابو طالب در بندان كردند،ابوطالب در جمله آنان بود .او على را به نگهبانى محمد سفارش مى‏نمود.دور نيست داستانى را كه ابن ابى الحديد آورده در اين روزها رخ داده باشد.»

منبع: كتاب علي از زبان علي

نويسنده: دكتر جعفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
پنجشنبه 1 شهریور1386 ساعت 9:43

همانطور كه گفته بودم يكي از بخشهاي جديد وبلاگ زندگي نامه امام علي (عليه السلام) ، با استفاده از كتاب علي از زبان علي ، نوشته دكتر شهيدي است، البته يه كم خلاصه تر. يك قسمت از اين زندگينامه را قبلا براتون گذاشتم. در قسمت اول كمي درباره پدر و مادر ، چگونگي و تاريخ ولادت آن حضرت صحبت كرديم. و حال ادامه زندگينامه

«چنانكه نوشته شد خاندان هاشم از مكنت چندانى برخوردار نبودند.ابوطالب كه در كودكى سرپرستى محمد(ص)را بر عهده گرفت،فرزندان و عيال بسيار داشت.قريش را سالى سخت پديد آمد.محمد(ص)عموى خود عباس را گفت:«برادرت ابوطالب نانخور فراوان دارد و چنين كه مى‏بينى مردم در سختى به سر مى‏برند،بيا نزد او برويم و از آنان بكاهيم.من از پسران او يكى را برمى‏دارم تو هم يكى را،و سرپرست آنها مى‏شويم.»عباس پذيرفت.نزد ابوطالب رفتند و داستان را با او در ميان نهادند.ابوطالب گفت:«عقيل را برايم بگذاريد و هر چه خواهيد بكنيد.»محمد(ص)على را و عباس جعفر را گرفت. از اين رو على در خانه محمد(ص)و در دامان او پرورده شد و خود در اين باره چنين گويد:

«در پى او بودم چنانكه شتربچه در پى مادر،هر روز براى من از اخلاق خود نشانه‏اى بر پا مى‏داشت و مرا به پيروى آن مى‏گماشت.»

هر چه بيشتر مى‏باليد رسول خدا بيشتر به او و تربيت او مى‏افزود و او در اين باره چنين فرمود:

«آنگاه كه كودك بودم مرا در كنار خود نهاد و بر سينه خويشم جا داد.و مرادر بستر خود مى‏خوابانيد .چنانكه تنم را به تن خويش مى‏سود و بوى خوش خود را به من مى‏بويانيد.»

هنگامى كه رسول خدا در كوه حرا به رتبت پيمبرى مشرف گرديد و به خانه بازگشت در خانه او خديجه،على و زيد پسر حارثه به سر مى‏بردند.چنانكه در تاريخ تحليلى نوشته‏ام او حالت و رسالت خود را بيش از آنكه به ديگران بگويد به اين سه تن گفت و هر سه بدو گرويدند.بى‏هيچ چون و چرا،باور داشتنى است كه على(ع)نخستين مرد در پذيرفتن دين اسلام باشد.او در اين باره چنين مى‏گويد:

«هر سال در حرا خلوت مى‏گزيد من او را مى‏ديدم و جز من كسى وى را نمى‏ديد.آن هنگام جز خانه‏اى كه رسول خدا و خديجه در آن بود در هيچ خانه‏اى مسلمانى راه نيافته بود.من سومين آنان بودم روشنايى وحى و پيامبرى را مى‏ديدم و بوى نبوت را مى‏شنودم.» و در جاى ديگر مى‏گويد:

«هيچ كس پيش از من به پذيرفتن دعوت حق نشتافت،و چون من صله رحم و افزودن در بخشش و كرم نيافت.»

ابن هشام از ابن اسحاق آورده است:

«نخستين مرد كه به رسول خدا گرويد و او را بدانچه از جانب خدا آورده بود گواهى داد،على بن ابى طالب بود.در آن هنگام ده سال از عمر وى مى‏گذشت و از جمله نعمت‏هاى خدا بر على آن بود كه پيش از اسلام در كنار رسول خدا به سر مى‏برد.» »

منبع:كتاب علي از زبان علي

نويسنده:دكتر سيد جعفر شهيدي

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام) 
جمعه 12 مرداد1386 ساعت 10:29

سلام

از امروز انشاءالله بخش زندگانی امام علی (علیه السلام) را هم به وبلاگ اضافه می کنم. فعلا منبع این قسمت کتاب علی از زبان علی دکتر شهیدی از انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی است البته یه کم خلاصه تر . اجازش هم به صورت تلفنی گرفتم امیدوارم مشکلی پیش نیاد.حالا قسمت اول زندگی امام را بخونید.منتظر نظرات شما در مورد این بخش هستم

 

زندگانی امام علی (علیه السلام) ، قسمت اول

امیر مومنان علی(علیه السلام) فرزند ابوطالب و جد او عبدالمطلب پسر هاشم است.خاندان هاشم شاخه ای از عبد مناف اند و شاخه دیگر آن بنی عبد شمس نیای امویان است. هر دو خاندان از قریش اند. خاندان هاشم در قریش به بزرگواری و گشاده دستی شناخته بودند، هر چند مکنتی چون خاندان عبد شمس نداشتند.

مادرش فاطمه ، دختر اسد بن هاشم عبد مناف است. فاطمه چندی تربیت رسول خدا را عهده دار بود و برای او چون مادر می نمود. او از جمله مسلمانان صدر اول است که به مدینه هجرت کرد.رسول خدا پیوسته او را گرامی می داشت و چون درگذشت او را در پیراهن خود کفن کرد.

کنیه مشهور او ابوالحسن و لقب هایش فراوان است. از آن لقب ها آنچه میان ایرانیان شهرت دارد اسدالله و حیدر است.

لقب اسدالله را رسول خدا(ص) بدو داد و مادرش وی  را حیدر خواند و حیدر در لغت عرب به معنی شیر است.

ولادت او را روز جمعه سیزدهم رجب ، یا بیست و سوم آن ماه و بعضی نیمه شعبان نوشته اند. چه سالی؟ سی سال یا بیست و نه سال پس از عام الفیل.

چون رسول خدا در عام الفیل به دنیا آمده است و سن او هنگام رحلت 63 سال بود ، ولادت او را بین 569 تا 570 میلادی ضبط کرده اند. و چون ولادت علی را در سی سالگی رسول(ص) نوشته اند بایستی علی(ع) در 599 یا 600 میلادی تولد یافته باشد.

عالمان شیعه عموما و گروهی از دانشمندان سنت جماعت نوسته اند علی(علیه السلام) در خانه کعبه به دنیا آمد. اما بعضی از سنیان یا این مکرمت را برای او ننوشته اند و یا نپذیرفته اند. مسعودی نویسد:«در کعبه زاده شد.» مفید نوشته است:«پیش از او و بعد از او کسی در خانه کعبه به دنیا نیامد». مولف سیرة الحلبیه نوشته است:«علی (علیه السلام) در سن سی سالگی رسول (ص) در کعبه متولد شد.»

منبع: کتاب علی از زبان علی

نوشته دکتر شهیدی

 

این هم از قسمت اول زندگینامه امام ان شاءالله بتونم ادامه بدم.در مورد قالب جدید می خواست عرض کنم که یه کم لود شدنش  سنگینه اگه واقعا دیدن این وبلاگ با این قالب اذیتتون می کنه بگید تا همون قالب قبلی را بذارم یا اینکه یکی برام یه قالب درست کنه(چه بچه پرروئی ام)

يا علي مدد

نوشته شده توسط احسان | لینک ثابت | موضوع: زندگانی امام علی (علیه السلام)