« به نيكيها امر كن و خود نيكوكار باش، و با دست و زبان بديها را انكار كن، و بكوش تا از بدكاران دور باشي، و در راه خدا آنگونه كه شايسته است تلاش كن، و هرگز سرزنش ملامتگران تو را از تلاش در راه خدا باز ندارد. براي حق در مشكلات و سختيها شنا كن، شناخت خود را در دين به كمال رسان، خود را براي استقامت برابر مشكلات عادت ده، كه شكيبايي در راه حق عادتي پسنديده است، در تمام كارها خود را به خدا واگذار، كه به پناهگاه مطمئن و نيرومندي رسيدهاي، در دعا با اخلاص پروردگارت را بخوان، كه بخشيدن و محروم كردن به دست اوست، و فراوان از خدا درخواست خير و نيكي داشته باش.
وصيّت مرا بدرستي درياب، و به سادگي از آن نگذر، زيرا بهترين سخن آن است كه سودمند باشد، بدان علمي كه سودمند نباشد، فايدهاي نخواهد داشت، و دانشي كه سزاوار ياد گيري نيست سودي ندارد.»
يا علي مدد
در آنجا كه بايد سخن گفت، خاموشي سودي ندارد، و آنجا كه بايد خاموش ماند سخن گفتن خيري نخواهد داشت.
پاداش مجاهد شهيد در راه خدا، بزرگتر از پاداش عفيف پاكدامني نيست كه قدرت بر گناه دارد و آلوده نميگردد، همانا عفيف پاكدامن، فرشتهاي از فرشتههاست.
قناعت مالي است كه پايان نميپذيرد.
خدا از مردم نادان عهد نگرفت كه بياموزند، تا آن كه از دانايان عهد گرفت كه آموزش دهند.
وقتي مؤمن برادرش را به خشم آورد، به يقين از او جدا شده است
يا علي مدد
...به روان مقدس محمد و آل محمد رحمت فرست و روا مدار كه ياد ترا از ياد ببرم و نعمت هاي ترا فراموش دارم و از لطف عميم تو هر چند ديرتر مرا دريابد نوميد بمانم ، خواه در آسايش و خواه در رنج ، خواه در تندرستي و خواه در بيماري ، خواه در سختي و خواه در آساني ، خواه در پيروزي و خواه در شكست ، خواه در توانگري و خواه در درويشي. در هر كيفيت كه باشم بگذار به ياد تو باشم.
پروردگار من به روان محمد و آل محمد رحمت فرست و چنان كن كه همواره سپاس و ستايش من ويژه تو باشد ، تنها ترا حمد گويم و تنها به ثناي تو لب بگشايم ، و چنان كن كه حمد و ثناي من با كيفيت هاي گوناگون زندگي من گوناگون نگردد و چنان كن كه بر آنچه از كفم رفته يا نيامده دلتنگ ننشينم. در قلب من فروغ تقوي برافروز و تن و جان مرا بدانسان كه مقبول تو باشد به كار بگمار ، نفس مرا به طاعت خويش مشغول ساز تا آنچه را كه ترا به خشم افكند هرگز دوست ندارم و آنچه را كه رضاي ترا تامين كند هرگز منفور نشمارم...
...پرورگارا بگذار بسوي تو فرار كنم و به جوار تو مشتاق باشم....
يا علي مدد
حضرت علي (عليه السلام): روزي را با صدقه دادن فرود آوريد.
قبل از آنكه زندگينامه حضرت علي (عليه السلام) ادامه دهيم لازم از مرحوم دكتر شهيدي نويسنده كتاب علي از زبان علي، كه چندي پيش به ديار باقي ستافت يادي كنم. حداقل با يك صلوات روحش را شاد كنيد.روجش شاد.
در قسمت قبل درباره صلح حديبيه و جنگ خيبر خوانديم و اينك ادامه زندگينامه امام علي (عليه السلام)
« در سال هشتم از هجرت مكه گشوده شد.على(ع)بتهايى را كه در خانه كعبه نهاده بودند،برانداخت و براى افكندن بتها بر دوش پيغمبر(ص)بالا رفت.با فتح مكه قريش خواه و ناخواه تسليم شدند.پس از نبرد حنين ثقيف نيز دست از مقاومت كشيد.با مسلمانى پذيرفتن اين دو خاندان بزرگ عرب،ديگر قبيلهها ايستادگى را بىنتيجه ديدند.
در روزهاى پس از فتح مكه كه رسول خدا(ص)در آن شهر به سر مىبرد،خالد پسر وليد را با دستهاى براى دعوت به اسلام به بيرون مكه فرستاد،اما به آنان رخصت جنگ نداد.خالد با مردم خود به سروقت بنى جذيمه رفت و به آنان گفت:«سلاحها را بيفكنند كه مردم تسليم شدهاند .»يكى از مردم جذيمه گفت:«اگر ما سلاح را به زمين بگذاريم ما را اسير خواهند كرد،سپس گردن خواهند زد.»اما كسانى از قبيله او وى را گرفتند و كوشيدند تا سلاح خود را بيفكند .چون سلاح را نهادند خالد فرمان داد دستهاى آنان را بستند و بسيارى را كشت.چون خبر به رسول خدا رسيد،گفت: «خدايا از آنچه خالد پسر وليد كرد بيزارم.»آنگاه على را خواند و فرمود: ـ«به سر وقت آن مردم رو!و در كار آنان بنگر و كارهايى را كه به روش جاهليت رخ داده از ميان ببر.»
على با مقدارى مال كه رسول خدا در اختيار او نهاده بود نزد آنان رفت.خونبهاىكشتگان را داد و غرامت مالها را پرداخت و سرانجام از آنان پرسيد:«آيا خونبهايى نپرداخته و مالى ادا نشده داريد؟»گفتند:«نه!»على نزد رسول(ص)بازگشت .فرمود: «نيكو كردى و كارى به حق كردى.»سپس برخاست و رو به قبله دستها را گشود و سه بار گفت : «خدايا از آنچه خالد پسر وليد كرد بيزارم.»
در سال نهم كه آن را سنة الوفود نام نهادهاند نمايندگان بسيارى از قبيلهها به مدينه آمدند تا نشان دهند پذيراى دعوت پيغمبرند.آمدن اين نمايندگان بر پيغمبر جالب توجه است.بعضى مىگفتند پيش از آنكه كسى را به سر وقت ما بفرستى نزد تو آمدهايم و چنانكه مىبينيم در اين گفتار نوعى مفاخرت است.و نوشتهاند اين آيه درباره اين مردم نازل شد: «بر او منت مي نهند كه مسلمان شدند،بگو به مسلمان شدنتان بر من منت منهيد،خدا بر شما منت مي نهد كه شما را به ايمان راه نمود»(حجرات آيه 17)
بعضى با خود خطيب و شاعر آورده بودند تا با خطيبان و شاعران رسول درافتند.اينان از پس حجرهها فرياد يا محمد برآوردند.و آيه ذيل در سرزنش اين دسته است: «آنان كه تو را از پس حجره ها مي خوانند بيشتر آنان نمي دانند»(حجرات :آيه 4)
بهر حال مىتوان گفت با آمدن اين نمايندگان سراسر شبه جزيره به فرمان اسلام درآمد،اما پيداست كه اسلام همه آن مردم به معنى درست اين كلمه نبود.آنان گفتند مسلمانيم يعنى با تو جنگ نمىكنيم تا با پذيرفتن اسلام در امان مانند،و خونشانمحفوظ باشد.اما احكام اسلام را هم پذيرفتند؟اگر پذيرفتند به دل بود يا به زبان؟جاى ترديد است.قرآن درباره چنين مردم مىگويد: «عرب هاي (بياباني) گفتند ايمان آورديم،بگو ايمان نياوريد،بگوييد گردن نهاديم و هنوز ايمان در دلهاي شما در نيامده است» (حجرات:آيه 14)
بخصوص كه بعضى از نمايندگان مىگفتند مسلمان مىشويم بدان شرط كه زكات ندهيم.و از اين گونه شروط كه هيچ كدام پذيرفتنى نبود.
منبع:كتاب علي از زبان علي
نويسنده:مرحوم دكتر جعفر شهيدي
يا علي مدد

